على اكبر دهخدا

607

امثال و حكم ( فارسى )

چاه مكن بهر كسى اول خودت دويم كسى . تركيبى عاميانه است بمعنى مثل قبل . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . چاه مينمايد و راه نمىنمايد . از جامع التمثيل . معنى و مراد اين مثل را نميدانم . چاه نكنده مناز دزديدن . نظير : پيش از آب موزه كشيدن . قبل الرما عتملا الكنائن . قبل الرمى يراش السهم . قبل الضراط استحصاف الاليتين . به آب نرسيده موزه برمكش . اول چاه بكن بعد منار بدزد . چاه ويل است . چاه ويل را گويند چاهيست در قعر جهنم كه هرچند گناهكار در آن ريزند پر نشود . و معنى مثل آنكه بسيار خرج مىكند . ( يا ) بسيار حريص است . نظير : هل من مزيد گفتن . چاهيكه آب ندارد با آب ريختن آبدار نشود . براى قبول تربيت ، استعداد فطرى ضرور است . نظير : چشمه آنست كه از خود بجوشد . چپ از راست شناختن . بسن رشد و تميز رسيدن . مثال : چون چپ خود ز راست بشناسد * و آنچه خواهند خواست بشناسد . اوحدى . چپ دادن . رد كردن . نپسنديدن . مثال : بسيار نظر كرد چپ و راست دلم * چپ داد بتانرا و ترا خواست دلم . نظامى . چپ زدن . گمان ميكنم بمعنى سيلى و تپانچه زدن باشد . مثال : در چپ زدن خرد شوى راست * دانى چپ خود ز جانب راست دانسته شوى بكاردانى * بر سر صحيفهء معانى . امير خسرو . چرا ايمن خسبد كسى كه با پادشاه آشنائى دارد . منسوب بنوشيروان . نقل از قابوسنامه . رجوع به : احذر مباسطة الملوك . . . ، شود . چرا بايد از خون درويش گنج * كه او شاد باشد تن و جان برنج . فردوسى . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود . چرا بر گمان زهر بايد چشيد . * ( . . . دم مار خيره نبايد گزيد . ) فردوسى . چرا بر يكدگر منت گذارند * چو محتاجند مردم يكدگر را . ايرج ميرزا . چرا ترسم ز ناكرده گناهى . * ( . . . نپيچيد جرم ناكرده روانى نگندد سير ناخورده دهانى . ) ويس و رامين . رجوع به : آن را كه حساب پاك است . . . ، شود . چرا توپچى نشدى ! بمزاح به كسى كه از آوازى بلند و ناگهانى ترسد گويند . چرا خامش نباشى چون ندانى * برهنه خون كنى عورت ببازار . ناصر خسرو . چرا خوار شد مرگ و ما چون چرا * بجان خوردنش نيست چون و چرا ( دمان اژدهائى است ريزنده خون * سرودست سيصد هزارش فزون بهر سرش بر صد دهان است بيش * بهر دست بر چنگ سيصد به پيش